نيست ,ديگهتقريبا همه ما آدم ها تو يه افسردگي خاموش زندگي ميكنيم
مرگ تدريجي روح در حاليكه گاهي لبخند ميزنيم

ديگه نميخوام حرف بزنم...و ديگه چي ميتونم بگم؟وقتي كسي نيست..و حرفي براي گفتن ندارم..پس ترجيح ميدم  تو تاریکی و سکوت بنشینم 

به خلا نور خیره شوم و فقدان صدا را گوش کنم يا مخاطبي براي تقسيم كردن چيزي..ولي اميدي وجود نداره و كسي اونجا نيست... تو تاريكي و تنهايي دراز ميكشم...بيشتر وقت ها فکرمو درگیر میکنم تا دردمو تحمل كنم..واژه اي به زبون نميارم..هفته هاست چيزي نگفتم...اما كسي نيست و به نظر ميرسه با گذشت هر ساعت لغت ديگه اي ذهنم رو ترك ميكنه...من شاهزاده ي تنهايي ام..بارگاهم ويران شده... 
منبع اصلی مطلب : تنهایی و تاریکی
برچسب ها : نيست ,ديگه
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سایت :